در سرزمين من
زن بودن جنايت است
و من- كتمان نمي كنم
جرمم اين است
كه با يك جاني از عشق سخن رانده ام
در سرزمين من
زن نيمه ناتمام من است
و من - كتمان نمي كنم
جرمم اين است
كه با نيمه نا تمام خود
به برابري تمام سخن گفته ام
در سرزمين من
عاشق بودن گناه كبيره است
و زنان – كتمان نمي كنند
گناهكارترين عشقان سرزمين منند
در سرزمين من
حوا
- به خاطر يك سيب -
روزي هزار بار
سنگسار مي شود
انسان كه شيطان- كتمان نمي كند
از تمامي اديان بر مي خيزد
تا به خدا شكواييه اي ببرد
در سرزمين من
لبها بوسه را در نگاهها مي جويند
و دستها عطر نوازش را در تاريكي ها
و من – كتمان نمي كنم
آخرين جرمم اين است
كه از پيوند دستها و بوسه ها
به عرياني تمام سخن گفته ام
در سرزمين
من اتهام يعني جرم
و آنها - كتمان نمي كنم
كه از همان ابتدامرا سزاوار مرگ دانسته اند.
ناصر فاخته
با این همه...
تقصیر من نبود
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو نه من !
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من بد شدم!
دلم مي خواهد بپرد شب يا روز مي خواهد بندها را بگسلد و با شتاب برود به دوردست به هر آن كجا كه هيچ و هيچ باشد.تنها .تنها
تنها هستم بيش از هميشه .از افكارم گريزان و از نگاه ها غم گسار.و پر از التهاب نرسيدن ها .التهاب دير شدنها و باختن ها.
مي گريزم به نام تنهايي.نمي توانم بشنوم و نمي خواهم بدانم انگار كلمات رنگ ناسازگاري دارند يادبودي از دوران تلخ و پيام آور روزهاي سخت.
تقدير مي بافد و من ناله نمي كنم من نمي گويم من مي شكند در من!!!!!من نمي گويم من تنها شدم از من !!!
من مي گريزم از من و از منها.....
از واژه هاي گنگ لذت مي برم روح خسته ام را انگار جاپاي آرامش مي نهند .تاريخ ده باره ي ما تكرار مي شود سرزنش ها ترديد هاو اين قلب پر تپش من است كه حتي به نگاه ناز آفريني اميد ندارد و با دستان هيچ مهرباني روزگار مه الود شب نما را به سايه هاي ديوارها مي فروشد تنها در جستجوي لحظه اي رهايي...
بال پرواز مي خواهم
حسرت كوچ دارم
و نواي آب و شب پره در دل مي زند موج
بر لبه ي پرتگاه زندگي اين منم كه ايستاده
پرنده اي در آستانه ي پرواز...
اما گريزان
مي ترسم بالهايم
بالهايم خسته اند و رنگ بر باد
به ياريم شتابيد ناديده جهان دلتنگيهايم
به دردم سودا گذاريد كه بغضي است پر خفغان
اندوهم را با شراب دل انگيز تنهايي مرهم نهيد و با
با سكوت سايه ها پيوندم ندهيد كه من از عالم گريزانم